تبلیغات
مهندس - چند دقیقه سکوت کنید!
 

چند دقیقه سکوت کنید!

نوشته شده توسط :شرق بهشت
جمعه 25 بهمن 1392-04:26 ق.ظ

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را پیدا نکرد،از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند کمک  خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای میگیرد.کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نا امید شده بود،  پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.

کشاورز نگاهی به او انداخت و با خودفکر کرد، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.بعد ازمدت زمان کوتاهی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.کشاورز از طرفی خوشحال  شد و از طرف دیگر تعجب کرد  که چطور این کودک موفق شده.

پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان نتوانستند؟"

پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن راپیدا کردم."






نظرات() 


http://brawnyjar9391.exteen.com/20150816/hammer-toe-operation-procedure
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 10:17 ق.ظ
You actually make it appear really easy with your presentation however I to find this matter to be really something
that I feel I might by no means understand. It seems
too complicated and very vast for me. I am looking forward to your subsequent publish, I will try to get the cling of
it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox